چشم - داستان کوتاه - قسمت سوم  

یک‌روز که جوجه‌ها همراه مادرشان، مرغ و پدرشان، خروس داخل کوچه، مشغول پیدا کردن غذا و این طرف و آن طرف رفتن بودند؛ جوجه‌ی حنایی، کلاغ را دید که از لانه‌اش بیرون آمد. کلاغ بال زد و بال زد تا این‌که پشت یکی از خانه‌های آبادی، فرود آمد از محدوده‌ی دیدِ جوجه، خارج شد. جوجه‌ی حنایی، قبلاً از مادرش شنیده بود که پشت آن خانه، جایی است که اهالی آبادی، زباله‌های‌شان را می‌ریزند. هم‌چنین، او می‌دانست که کلاغ، بیشتر غذای روزانه‌اش را از بین زبال

ادامه مطلب  

کلاغ حلقه به پا  

امیدوارم از این داستان لذت ببرید. 
کلاغ حلقه به پا
عباس سلیمی آنگیل 
روزی کلاغی گمشده یافتم. پیشاپیش بگویم که مبادا بپندارید این داستان هم از آن داستان‌هایی است که مثلا کلاغ در آن نماد چیزی است و بعد به سخن می‌آید و می‌پرسد چرا من و کرکس در قفس هیچ کس نیستیم و از این حرف‌ها! دور باد از من. من پرورده‌ی خیابان خاورانم؛ وقتی می‌گویم کلاغ، یعنی کلاغ. نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، نه خر و نه خرک‌باجی و نه هیچ چیز دیگر، فقط کلاغ. از این کلاغ

ادامه مطلب  

کلاغ حلقه به پا  

بخش دوم
2
توی مدرسه وقتی رفتار کلاغ را در ذهنم مرور می کردم، به این نتیجه رسیدم که کلاغ من کلاغی معمولی نیست؛ از این‌هایی نیست که روی سر رهگذران و خودروهای پارک‌شده خراب‌کاری می‌کنند. حدس زدم باید دست‌آموز و هنرمند باشد. با خودم گفتم این حلقه‌به‌پا حتما با کلاغ‌های دیگر فرق دارد. چرا کلاغ‌های دیگر حلقه ندارند؟
به بهرام نزدیک شدم و گفتم: «من کلاغ دارم لامی. کلاغ اهلی!»
بهرام نگاهی کرد و گفت: «تو خودت کلاغی داداش!»
ناراحت بود. دومین روزی بو

ادامه مطلب  

به کجا باید رفت ..  

 
دلم تنگ است مثل قناری در کنج قفس
در غروب بی کسی و بی فردایی
نفسهایم مثل خرگوش ترسو، کوتاه و تند است
من اسیر بودنم، در اضطراب رفتن زمین را چنگ میزنم
من پرستوی عاشقم،  مست و غریب
تک درخت صحرای بی رهگذر، مامن و پناه من است
آمدنم برای ماندن بود، ماندنم برای رفتن شد
من از رفتن می هراسم، رفتن فقط پرواز نیست
مقصــــــــــــــــــــــــــدی باید
مقصد من گم شده در فرداهای نامعلوم،
راه را نمی شناسم،شوق رفتن ندارم
لاکن باید رفت،  من از اسباب سفر دو

ادامه مطلب  

داستان کوتاه 2  

تربیت با قوه عدم خشونت - پیاده راه رفتن مسیر بسیار طولانی
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند:شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من

ادامه مطلب  

داستان کوتاه 2  

تربیت با قوه عدم خشونت - پیاده راه رفتن مسیر بسیار طولانی
دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ "ام ‌کی ‌گاندی برای عدم خشونت"، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان می کند:شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی می کردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من

ادامه مطلب  

 

منم کلاغ قصه ها
 
 
 
کلاغ به خانه نرسید , همان کلاغ افسانه ای پایان قصه ها را میگویم ((قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید)).گویا هر بار داستانی آغاز میشود کلاغ سفری آغاز میکند وهیچگاه در پایان هیچ داستانی هم به خانه نمیرسد. در کودکیهای دور در آستانه ی خوابهای گوارا هر بار که مادر در شبانه ای برایم داستان میگفت از همان ابتدای "یکی بود یکی نبود" دل نگران این کلاغ در به در بیچاره بودم و تا انتهای داستان در این پندار میماندم که کلاغ بیچاره در کجا

ادامه مطلب  

چشم - داستان کوتاه - قسمت دوم  

مرغ می‌خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که شنیدن صدای «قار، قار»، افکارش را برهم زد! مرغ سرش را به طرف صدا چرخاند و کلاغ را که از آشپزخانه‌ی یکی از خانه‌های آبادی بیرون آمد با نگاهش تعقیب کرد. کلاغ رفت و روی درخت بزرگ و پهناور گردوی مقابل خانه نشست. دلهره و تشویش مرغ، جوجه‌ها را هم نگران کرد. یکی از جوجه‌ها پرسید: «مادر چه شد؟! آن جانور چیست که این‌گونه به او خیره ماندی؟» مرغ گفت: «او کلاغ است. بعد از گربه، این جانور، بزرگ‌ترین دشمن شماست!» جوجه

ادامه مطلب  

دوره گرد...:|  

اونیکه خداحافظی میکنه باید صبر کرد تا خودش سلام کنه وگرنه بد عادت میشه :|
+رفتن و فراموش شدن بهتر از موندن و بی ارزش شدنه:|
++حوصله ندارم کامنت جواب بدم با عرض پووووزش مختصر:)
+++فیزیک خر است...کره خر است....نر خر است....پدرش خر است....خودش خر است....کل خاندانش خر خر خر خر است :(

ادامه مطلب  

داستان جدید کلاغ و روباه  

 
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت : این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .

ادامه مطلب  

داستان تیله؛ از مجموعه داستان‌های کوتاه تیله  

قاسم دلش می‌خواست بیاید بیرون، به هر قیمتی که شده و تنها یک جور می‌توانست از خانه بیرون بیاید که پی کاری فرستاده شود. تا بالاخره مادرش از توی آشپزخانه صدایش بلند شد: 
برای ادامه مطلب کلیک کنید
داستان تیله؛ از مجموعه داستان‌های کوتاه تیله

ادامه مطلب  

مودگیلیانی  

مردی که عاشق تر است و تر است و تر است
مردی که بارن را غورت می دهد یک هو!
آهی که تهران را گرفته است و تهرانی که درد می کشد
مردی که با غده های گردنش هم تر است و تر است و تر است!
حالا زمان رفتن از میانه ی حوض های نقاشی است
حالا کمی عطر گل مریم است کمی هم حرف های بیهوده
تا رفتن از چشمان تو هشت دقیقه مانده است
وقتیکه هر دقیقه اش پر از حرف های نگفته است
شاهکار شعرهای من چه کم از نقاشی های مودگیلیانی دارد
وقتی که خود مادی هم اهل رفتن است و رفتن است و رفتن است

ادامه مطلب  

 

رسول می‌گوید: مرجان! وقتی رمان می‌نویسی منو فراموش می‌کنی خانوم...ها!  من می‌گویم: تو شور نوشتن در من هستی. مگر می‌شود آدم ولی نعمت خودش را فراموش کند....فقط وقتی رمان می‌نویسم، نوشتن داستان کوتاه و مطالب متفرقه را کنار می‌گذارم تا تمرکزم بهم نریزد.... رسول لب و لوچه‌اش را کج می‌کند و ادای مرا در می‌آورد....ولی‌نعمت... بعد متفکرانه می‌گوید: ولی‌نعمت تو، عشقت است به من که ذره‌ای هستم از این هستی...تو بنویس ولی تنها کسی که نمی‌خواند من هستم...

ادامه مطلب  

 

این روز ها خیلی به رفتنت فکر میکنم...وقتی تو به نبود من فکر میکنی.... و به این فکر میکنم اگه روزی مردی تصمیم به رفتن بگیرد خیلی سخت باشد... یک.مرد مهربان....نه به خاطر دلش به خاطر تنهایی بزرگی که پشت این رفتن است......ممیدانم روز ی که تصمیم به رفتن بکنی یعنی که دلت اندازه ی دنیا گرفته است....

ادامه مطلب  

چشم - داستان کوتاه - قسمت پایانی  

کلاغ پرسید: «و آن جواب چه بود؟!» جوجه جواب داد: «این موضوع دقیقاً به خاطر عزت نفس بالای شماست! شما حاضر شده‌اید که از زباله‌ها تغذیه کنید، اما خواری و ذلتِ جیره‌خوارِ انسان‌ها شدن را نپذیرید! برخلاف پدر و مادر من...!» و سرش را پایین انداخت. کلاغ خنده‌ی شادمانه‌ای سر داد و گفت: «آفرین، آفرین بر تو!» و بعد از مکث کوتاهی پرسید: «خوب... دیگر چه چیزهایی از من فهمیده‌ای؟» جوجه سرش را بالا آورد و با چشمانی سرشار از اشتیاق جواب داد: «من تا به امروز، فق

ادامه مطلب  

چشم - داستان کوتاه - قسمت چهارم  

بالاخره، جوجه به حرف آمد و با صدایی لرزان گفت: « سَ... سَ... سلام!» و آب دهانش را فرو برد! کلاغ با صدای نخراشیده‌اش پرسید: «این‌جا چه می‌خواهی؟!» جوجه جواب داد: «من... من آمده‌ام تا مرید شما شوم!»
کلاغ داشت دیوانه می‌شد! نمی‌دانست باید خوشحال باشد و یا این‌که بترسد و فرار کند! باورش نمی‌شد که بیدار است! با تلفیقی از تمسخر و تعجب پرسید: «مرید من؟!» جوجه مشتاقانه جواب داد: «بله...، بله... مرید شما! من می‌خواهم مثل شما شوم.» کلاغ پرسید: «از چه خاطر؟!» ت

ادامه مطلب  

 

بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛ رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند، رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند، رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود، و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود. آدم هایی که در پاییز می روند، هرگز بر نمی گردند، حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند، و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد؛ خیابان ها را، کوچه ها را، پنجره ها را، خاطره ها را، درخت ها را و بیشتر از همه، آدم ها را ... |بابک زمانی|

ادامه مطلب  

ک کلاغ مستاجر  

یک کلاغ مستاجردر محله ی ما بودخانه اش همین نزدیکروی کاج زیبا بود
رهن کرده بود آن راسال قبل از یک زاغزاغ خانه ای بهتردیده بود در یک باغ
یک نفر فقط می شدزندگی کند در آنخانه در زمستان هاخیس می شد از باران
بال می زد و می رفتصبح زود از خانهصبح زود یعنی بازجستجوی صبحانه
روی شاخه ای یک روزیک کلاغ خانم دیددر نگاه او شادیدر نوکش تبسم دید
رفت و حرف زد با اواز خودش از این عالماز عذاب تنهاییاز سکوت ها از غم
در محله ما بازشنبه شب عروسی بودروی شاخه های کاجبا

ادامه مطلب  

صورت زخمی  

بالاخره مدیرمون بعد چهارسال میخاد بره البته ته دلش خودش راضی نیست 
کسی که تا میتونست بد من خواست و پیش همه گفت 
از رفتن خوشحال نیستم ؛ناراحتم نیستم ؛ کلا خنثی م 
اگه یه روز اینو خوندی  اونم اتفاقی بدون خیلی بد کردی 
فقد در حق من / 
 

ادامه مطلب  

نگاهی به کتاب "ترس و لرز"  

کتاب دیگری از غلامحسین ساعدی و این بار "ترس و لرز"
"ترس و لرز" کتابی از "غلامحسین ساعدی" است که شامل شش داستان کوتاه به هم پیوسته است.
داستان های کتاب درمورد مردم سواحل جنوبی ایران است که در هر داستان ماجرایی برای آنها اتفاق می افتد.
+ادامه مطلب را لطفا بخوانید...

ادامه مطلب  

آموزش کلمه ی (آب) اولین کلمه در آموزش نشانه ها در قالب داستان.  

آموزش کلمه ی (آب) اولین کلمه در آموزش نشانه ها در قالب داستان
 
روزی روزگاری عمو نوروز قصه ی ما غصه دار کنار مزرعه اش قدم میزد و با ناراحتی به محصولاتش که درحال پژمرده شدن بود نگاه می کرد. کلاغی که آن طرف تر روی شاخه ی درختی نشسته بود عمو نوروز را دید که غصه میخورد. پروازی کرد و به کشاورز ما نزدیک شد و گفت: عمو نوروز عزیز چی شده؟ چرا ناراحتی؟ عمو نوروز به کلاغ گفت: محصولاتم از بی آبی پژمرده شدند. اگر به آن ها آب ندهم به زودی خشک می شوند. کلاغ با خود

ادامه مطلب  

بدترین اتفاق در پاییز  

 
بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛
رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند،
رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند،
رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود،
و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود.
آدم هایی که در پاییز می روند، هرگز بر نمی گردند، حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند،
و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد؛
خیابان ها را، کوچه ها را، پنجره ها را، خاطره ها را، درخت ها را
و بیشتر از همه، آدم ها را ...
 

ادامه مطلب  

نگاهی به کتاب "مبانی داستان کوتاه"  

روزی از سر بیکاری به سمت کتاب فروشی رفتم و در ردیف کتاب های آقای مصطفی مستور چشمم به این کتاب افتاد، من با قلم ایشان آشنا بودم اما میخواستم بدانم چگونگی نظر ایشان درمورد نوشتن چیست و دلیل اصلی خرید این کتاب همین بود.
+ادامه مطلب را لطفا بخوانید...

ادامه مطلب  

Reza_killer_77  

عادت بدی داشت!!!تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب

ادامه مطلب  

موهای بابا  

امروز که موهامو کوتاه می کردم یاد بابات افتادم. یه روز صب که از پادگان هول هولی اومد خونه و گفت موهاشو کوتاه کنم. ۷ صبح موهاشو با ماشین اصلاح کوتاه کردم و داریوش جون کنار دستم ایستاده بود تا مطمئن بشه خط پشت گردن بابا رو درست می اندازم...
تو تمام این سالها، پدرت حتی یکبار هم آرایشگاه نرفت و موهای شما و بابا رو همیشه خودم اصلاح می کردم. 
همین که هروقت که فرصت داشت، هر ساعت از شبانه روز که می خواست، یه آرایشگر با تمام عشقش موهاشو کوتاه می کرد، چیز

ادامه مطلب  

موهای بابا  

امروز که موهامو کوتاه می کردم یاد بابات افتادم. یه روز صب که از پادگان هول هولی اومد خونه و گفت موهاشو کوتاه کنم. ۷ صبح موهاشو با ماشین اصلاح کوتاه کردم و داریوش جون کنار دستم ایستاده بود تا مطمئن بشه خط پشت گردن بابا رو درست می اندازم...
تو تمام این سالها، پدرت حتی یکبار هم آرایشگاه نرفت و موهای شما و بابا رو همیشه خودم اصلاح می کردم. 
همین که هروقت که فرصت داشت، هر ساعت از شبانه روز که می خواست، یه آرایشگر با تمام عشقش موهاشو کوتاه می کرد، چیز

ادامه مطلب  

از نگاه کاردرمانی راه رفتن کودک روی پنجه پا و انگشتان پا چه عللی دارد؟ کاردرمانی گفتاردرمانی تاک  

خیلی از کودکان نوپا در سنین 18-10 ماهگی وقتی تازه راه رفتن را یاد میگیرند روی پنچه پا راه میروند. بسیاری از این کودکان مشکلی ندارند و بتدریج راه رفتن روی کف پا را یاد خواهند گرفت. با این حال وقتی سن بچه به بالای 18 ماه میرسد و هنوز روی پنج راه میرود باید علت آن بررسی شود.
 
راه رفتن روی پنجه پا در تقریبا 5 درصد بچه ها دیده میشود. این طرز راه رفتن ممکن است گاهگاهی باشد. وقتی که بچه مشکلاتی در دفع دارد (مانند یبوست) ممکن است روی پنجه پا راه برود. با این ح

ادامه مطلب  

سرگردان اسم !!  

 
این روزها چقدر سخت شده
سخت از جنس سخت بودن !
قدیم ها رفتن جان می خواست و دل ...
عمرت را می خواست
این روزها ماندن هم قیمت دارد !
باید بگذاری و بگذری تا ماندنی شوی
گاهی از خواسته هایت
گاهی از آرمان هایت
گاهی از خودت ...
گاهی نمی گذرد می ماند برایت . . .
ماند
مانده برایم ...
مانده کنارم
گذشت زیباست
ماندن خوب است
چه برای خودت
چه برای دیگری . . ....
 
.....................................................................................
تو چه دانی
که پس هر نگاه ساده ی من ...
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی ست

ادامه مطلب  

رفتن  

و تو را خواستم 
آنگاه که آمدی
ماندی
و بر جانم داغ زدی
و افسوس ...
 
رفتن همیشه ترک کردن و دور شدن نیست
رفتن یعنی با تو خوش نیستم
با دیگران خوش ترم
حال این دیگران هر که میخواهد باشد
مهم این است که تو نیستی
 
خیانت یعنی باشی و ببینی عشقت اشک می ریزد
نپرسی چرا
ببینی گوشه گیر شده
نگویی چرا
ببینی آن آدم شاد همیشگی نیست
ولی به روی خودت نیاوری
 
بگذاری بمیرد در خودش
و وقتی مرد 
بگویی چرا مردی
مگر من چه کردم
 
تا وقتی عشقی نداری زندگی زیباست
عاشق که شدی شا

ادامه مطلب  

رفتن  

و تو را خواستم 
آنگاه که آمدی
ماندی
و بر جانم داغ زدی
و افسوس ...
 
رفتن همیشه ترک کردن و دور شدن نیست
رفتن یعنی با تو خوش نیستم
با دیگران خوش ترم
حال این دیگران هر که میخواهد باشد
مهم این است که تو نیستی
 
خیانت یعنی باشی و ببینی عشقت اشک می ریزد
نپرسی چرا
ببینی گوشه گیر شده
نگویی چرا
ببینی آن آدم شاد همیشگی نیست
ولی به روی خودت نیاوری
 
بگذاری بمیرد در خودش
و وقتی مرد 
بگویی چرا مردی
مگر من چه کردم
 
تا وقتی عشقی نداری زندگی زیباست
عاشق که شدی شا

ادامه مطلب  

قاپیدن بهار از منقار کلاغ (بازنشر)  

چه کنم که اخیرا این جا شده جایی برای رفتن دوستان. این یادداشت را برای محسن سیف، حدود یک سال و نیم پیش نوشته بودم. گمانم بازنشرش خالی از لطف نیست.
وسط اردیبهشت بهاریه خواندن هم حال خودش را دارد. مخصوصاً که با متنی جان‌دار مثل مطلب محسن سیف روبه‌رو بشوی.
محسن سیف از منتقدان نسل من نیست و دورادور می‌شناسمش. ولی هر سال در جشن‌واره فیلم فجر بارها و بارها می‌بینمش. دیده‌ام که با چه جدیت و وسواسی توی سرویس‌های وَنِ یا حتی کنار دست‌شویی‌های برج م

ادامه مطلب  

چشم - داستان کوتاه  

کلاغ روی درخت گردو نشسته بود و خانه‌های آبادی را یک به یک وارسی می‌کردکه درخشش نوری از پنجره آشپرخانه‌ی یکی از خانه‌ها، توجه او را به خود جلب کرد. به سمت آن پنجره پرواز کرد و روی سکوی بیرونی پنجره فرود آمد. داخل آشپزخانه را به دقت نگاه کرد؛ کسی نبود. سپس، دنبال منبع نور گشت. آن نور مربوط به قاشقی نقره‌ای می‌شد که نور خورشید را بازتاب می‌داد. برقِ قاشق، کلاغ را مسحور خود کرده بود! کلاغ، بی‌درنگ به سمت قاشق پرید؛ آن را با منقارش گرفت و جایش ر

ادامه مطلب  

 

مردن گاهی پیش پا افتاده ترین اتفاق ممکنه. چقدر راحت همه چی تموم میشه،باید برای بهتر مردن چاره کرد،برنامه ریخت برای چطور رفتن،چطور تموم شدن.وگرنه به مرگ که باشه لحظه شماری میکنه برای اون دم آخر،بازدم آخر.
این ماه دوبار نزدیک بود بمیرم ،تصادف کنم،یکی چند روز پیش،یکی هم امروز تو راه رفتن به خونه که نمیدونم ماشین با چند میلیمتر فاصله از کنارم با سرعت رد شد جوری که حتی نشد تکونی بخورم.
ولی واقعا این جور مرگ رو‌میخوام؟رضایت میدم به این نوع رفتن؟

ادامه مطلب  

بازم پاییز  

بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛ رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند، رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند، رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود، و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود. آدم هایی که در پاییز می روند، هرگز بر نمی گردند، حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند، و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد؛ خیابان ها را، کوچه ها را، پنجره ها را، خاطره ها را، درخت ها را و بیشتر از همه، آدم ها را ...
...

ادامه مطلب  

فراموش نکن که خواهی مرد  

مجموعه داستان کوتاهراموش نکن خواهی مرد"برگزیده ای ازداستان های پست مدرن امریکااست.با مقدمه"روبرتو بولانتو"داستان هاازنویسندگانی مثل؛ جان بارت،شرمن الکسی ،لین تیلمن ....
در مقدمه ،بولانتوچندتوصیه دارد برای هنرداستان کوتاه:
هیچ وقت یکی یکی وجداگانه سراغ داستان ها نروید اگرداستان ها رایکی یکی بنویسید صادقانه بگویم تا اخرهمان یک داستا ن کوتاه رامی نویسید بهتر است سه یا چند داستان را به طورهم زمان بنویسیداگر کسی انرژی اش رادارد نه تاپانزد

ادامه مطلب  

داستان خشونت خانوادگی  

شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم تأسیس کرده بود در وسط تأسیسات تولید قند
و شکر زندگی می کردم.  ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه
منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم. یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا.....
 

ادامه مطلب  

سرنوشت  

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ.ﻣﺮﺩ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ ! ﻣﺮﮒ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.. ﻣﺮﺩ :ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ.ﻣﺮﮒ ": ﺣﺘﻤﺎ". ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ.. مرﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ .. ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ

ادامه مطلب  

پرواز  

هر بخش زندگی داستان های خودش را داره و اینجای زندگی یه شبهایی هست که باید با همه ی چیزهایی که داری خداحافظی کنی و بری...حتی با عزیزترینهایت
و اینجای زندگی که ایستاده ام به یاد آدمی می افتم که دارد رو به آخر نفس هایش را مغتنم میشمرد و یادم می آید که مرگ رفتن به دنیای دیگری است....
به راستی چقدر خوب بوده ایم؟

ادامه مطلب  

کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیردراه رفتن خودش را هم فراموش کرد  

کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خ - عندلیب جان

vina.persianblog.ir/.../کلاغ_می_خواست_راه_رفتن_کبک_را_یاد_ب...



Translate this page
ضرب المثل:کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد. نوشته ی سیده زهرا نوربخش هشتم دو. کلاغ چندروزی بودعاشق کبک قهوه ای رنگ ...


انشا در مورد (کلاغ می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش هم ...

mortezaabbasi195.tebyan.net/post/3




Translate this page
کلاغ می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خ

ادامه مطلب  

راز نوشتن داستان های کوتاه‌  

مارگارت لوک راز نوشتن داستان‌های کوتاه را برایمان برملا می‌کند.
بهترین راه یادگیری داستان کوتاه، به عنوان یک نوع ادبی، خواندن خود داستان‌هاست. خواننده بسیار مشتاقی باشید و انواع گوناگون ادبی را مطالعه کنید. از هر کتابی گلچین کنید و زیاد کتاب بخوانید.
«یکی بود، یکی نبود...» عجب عبارت جادویی؟ دعوتی که تاب مقاومت را می‌گیرد: «بشین و گوش کن، می‌خوام برات یه قصه بگم.» کم تر سرگرمی‌هایی به اندازه ی شنیدن داستان، خوشایند هستند- به استثنای لذت ن

ادامه مطلب  

مراسم 28 صفر در مرکز خسروبیگ برگزار شد.  

به مناسبت شهادت امام رضا و امام حسن مجتبی (ع) و رحلت حضرت محمد (ص) مراسمی روز پنج شنبه ساعت 9 صبح الی 11:30 برگزار شد در این مراسم حدود سی نفر مادر و 25 نفر عضو نوجوان پسر شرکت داشتند ، مراسم با شروع آیاتی از سوره علق آغاز شد و در ادامه اعضای نوجوان سرود یا حسین را اجرا کردند و بعد از اجرای سرود مجلس را ترک کردند و خانم خسروبیگی زیارت عاشورا را تلاوت کرد و به مداحی در مورد امامان بزرگوار پرداخت و در پایان مربی فرهنگی مرکز در مورد حجاب کودکان و نوجوانا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1